X
تبلیغات
دخترشرقی

دخترشرقی

سرود زیبایی

شانه هاي تو

همچو صخره هاي سخت و پر غرور

موج گيسوان من در اين نشيب

سينه مي کشد چو ابشار نور

شانه هاي تو

چون حصارهاي قلعه اي عظيم

رقص رشته هاي گيسوان من بر ان

همچو رقص شاخه هاي بيد در کف نسيم

شانه هاي تو

برج هاي اهنين

جلوه ي شگرف خون و زندگي

رنگ ان به رنگ مجمري مسين

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پيکر تو بي قرار

جاي بوسه هاي من به روي شانه هات

همچو جاي نيش اتشينمار

شانه هاي تو

در خروش افتاب داغ پر شکوه

زير دانه هاي گرم و روشن عرق

برق ميزند چو قله هاي کوه

شانه هاي تو

قبله گاه ديدگان پر نياز من

شانه هاي تو

مهر سنگي نماز من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 10:49  توسط عسل  | 

بازگشت

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

نگهم بيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي من روي سنگفرش خموش

پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد الوده تيره و دلگير

چهره ها  در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشکيده همچو چشمي کور

خالي از اب و نشانه ي او

مردي اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ي او

گنبد اشناي مسجد پير

کاسه هاي شکسته را مي ماند

مومني بر فراز گلدسته

با نوايي حزين اذان مي خواند

مي دويدند از پي سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زني از پشت معجري خنديد

باد ناگه دريچه اي را بست

از دهان سياه هشتي ها

بوي نمناک گور مي امد

مرد کوري عصا زنان مي رفت

اشنايي ز دور مي امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهايي مرا به خود خوانندند

اشکي از ابر چشمها باريد

دستهايي ز خود مرا راندند

روي ديوار باز پيچک پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

بر تن برگهاي انبو هش

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسيد

در کامين مکان نشانه ي اوست

ليک ديدم اتاق کوچک من

خالي از بانگ کودکانه ي اوست

از دل خاک سرد ايينه

ناگهان پيکرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخملي اش

اه در وهم هم مرا مي ديد

تکيه دادم به سينه ي ديوار

گفتم اهسته اين تويي کامي

ليک ديدم کز ان گذشته ي تلخ

هيچ باقي نمانده جز نامي

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور ارزويم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 10:44  توسط عسل  | 

پسري دختري راخيلي دوست داشت كه تويه سي دي فروشي كار ميكرد

اما به دختر درمورد عشقش چيزي نگفته بود

هرروز به اون مغازه ميرفت ويه سي دي مي خريد فقط به خاطرصحبت كردن با اون دختر

بعدازيك ماه پسر مرد...

وقتي دختر به خونه ي اون رفت وازش خبر گرفت

مادر پسر گفت كه اون مرده ودختررا به اتاق پسربرد..دخترديد كه تمام سي دي ها باز نشده

گريه كردوگريه كردتا مرد...

ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چون تمام نامه هاي عاشقونشو تو جعبه هاي سي دي ها ميزاشته وبه پسر ميداده...

اميدوارم هيچكس جاي يكي از اون دوتا نباشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:45  توسط عسل  | 

وحشت ازعشق كه نه!

ترس من فاصله هاست!

وحشت از غصه كه نه !

ترس من خاتمه هاست!

ترس بيهوده ندارم صحبت ازخاطره هاست!

صحبت از كشتن ناخواسته ي عاطفه هاست!

كوله باريست پرازهيچ كه بر شانه ي ماست!

گله از دست كسي نيست مقصر دل ماست....!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:27  توسط عسل  | 

من درسرزمینی زندگی میکنم که...

دويدن سهم كساني است كه نمي رسند...

ورسيدن سهم كساني ست كه نمي دوند...     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:14  توسط عسل  | 

عاشقانه

گنجشك به خدا گفت:

لانه ي كوچكي داشتم،آرام گاه خستگيم و سرپناه بي كسي ام بود

طوفان تو آن را از من گرفت

كجاي دنياي تو را گرفته بود؟؟؟

خدا گفت:

ماري در راه لانه ات بود،تو خواب بودي

باد را گفتم لانه ات را واژگون كند

آنگاه تو از كمين مار پر گشودي!!!

چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه ي محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 9:20  توسط عسل  | 

عشق

ای نگار من مبادا ناکسان رامت کنند

با بدان منشین ترسم که بدنامت کنند

من نمیگویم که با کس خو مگیر

هرکه بهرت تب کند،بهرش بمير..

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 9:7  توسط عسل  |